امتداد نور

Birthday girl, uptown girl

نفسم را فرو می‌برم. به دنبال آرزویی که در ریه‌هایم خانه کرده میگردم. دست خالی می‌مانم. از خواستن خالی شده‌ام؟ این همان ایستگاه "چون نخواهی، رنج نماند" است؟ شمع ها را فوت می‌کنم. اما قبلش زمزمه می‌کنم: آزادی. از سفر برگشته‌ام. هرچه با خود برده بودم حالا در باد گذشته می‌رقصد. هرچه با خود برده بودم حالا رنگ نارنجی نوستالژیا به خود می‌گیرد. زانوهایم از هر بار زمین خوردن هنوز خاکی‌ست. دست‌هایم از کاشتن گل‌های امید‌ هنوز خاکی‌ست. اما فهمیده‌ام میان این صفر و یک، بینهایتی به انتظار نشسته‌ است. زندگی در این خاک‌ها خلاصه نمی‌شود. حالا می‌دانم چطور خودم قلبم را نگه دارم. می‌دانم چطور رگه‌های نور را در تاریکی دنبال کنم. از سفر برگشته‌ام. زیاد نمی‌مانم. زمان رو به جلو حرکت می‌کند پس من هم.

 

و تو یه گل آفتابگردونی

وسط حیاط خونه مامان بزرگ میشینم. حیاط خالیه. مهمونی خیلی وقته تموم شده. اما اینجا هنوز حیاط خونه مامان بزرگه. من بهار مامان بزرگم هستم. صدای بازی کردن پسربچه ها از تو کوچه تو شب میپیچه. توپ به زمین میخوره و زندگی، زندگیه.

انسان های اولیه هم همین فکرو میکردن. وقتی از ناشناخته های دنیا در غار های انزوا و ترسشون پناه میگرفتن، از وحشت های بیگانه مجسمه میساختن تا نماد اون ترسشون باشه‌. حالا ما با اینهمه مجسمه چیکار کنیم؟ صداش میکنیم مجموعه «اشکالی نداره» و یه نمایشگاه هنری میسازیم. نگاهم به گل های میناست و فکرم در جایی دور قدم می‌زنه. روی ساحل کنار دریا. چه رنگی بگیریم؟ بهار بنفش دوست داری، نه؟ زندگی زندگیه.

چرا فقط نُت های کوفتی درست را نمیزنی؟

‌بارانِ امروز روح آدم را داشت. بی خبر آمد، صمیمیت لمسش اوج گرفت و قبل از اینکه کسی بفهمد رفت. احتمالا زمان زیادی لازم نباشد برای به یاد آوردن همچین شخصی در زندگیتان. هر مهمانی ای به پایان می‌رسد. دوباره رو به جلو تلوتلو میخوریم، میرقصیم و به زمین می‌افتیم. زندگی همین است. مثل جز و همانطور که دوایت شروت گفت: تو احمق نیستی. جز احمقانه ست. ادامه ی عصر به تماشای یک روز بارانی در نیویورک نشستم. قابل قبول ترین چیز راجع بهش بوسه صحنه ی آخر بود. مدام حس میکنم قرار است کالسکه را نگه دارم و پیاده شوم تا در مسیر متفاوتی قدم بردارم. شاید بهتر بود به پیانو نواختن میچسبیدم یا ادبیات را جدی میگرفتم، شاید هم علاقه ام به شیمی را به باد فراموشی نمی‌سپردم. حالا شبیه همه ی شخصیت های گمشده هیجده ساله فیلم‌ها هستم. شیش ماه پیش از طاقچه دبیرستان افتادم و ترک خوردم. اما سرنوشت مهربون تر از انتظار واقع شد. دانشگاه و خوابگاه با دوست داشتنی ترین آدم های ممکن برای ترک هایم مثل طلا بود. ترک ها ارزش گرفته بودند. خنده ها تا دو شب ادامه داشتند و ریاضیات از همیشه شیرین تر بود. حالا در روی نور بسته شده و تلخی به خونه ها دعوت. این نوشته یک پایان قابل قبول و قطعا بوسه ندارد.

یاس

راه دوری نرو. شاید به چشم هایت نگاه نکنم، احتمالا هیچوقت مستقیم حرفم را بیان نکنم اما برایت چای ریخته‌ام.