All too well

احساس بازنده بودن دارم. به همین ختم نمیشه. نمیدونم چی رو باید ببرم.
شهر بزرگ به نظر میرسه وقتی کوچولویی. جاهایی داری برای رفتن. ادمایی برای شناختن. چیزهایی برای یاد گرفتن. خوش میگذره و به خوبی یادت میاد. قدم زدن تا کلاس والیبال با دوستات و گه گاهی ایستادن برای چیدن توت از درخت های کنار راه. برای هیچ چیز دیرت نمیشه. حالا بزرگ شدی. بزرگ تر از شهرت. جای زیادی برای رفتن نیست. پاهات غریبی میکنن با راه. ایستادی. اما درواقع قدم برمیداری فقط خیلی به چشم نمیان. برای خودت بین هرقدم یه شهره. یه شهر بچگی. یه شهر بچگی برای قدم های تنهایی. به همین ختم نمیشه. بقیه تصویرت میبینن. تو رهایی. زندگی در اغوشت کشیده. کشیدن. کشیدن خود به بلندی بعدی. کشیدن پاستل روی بوم نقاشی. کشیدن سیگار، اما دریا پیشت نیست. پس تو چرا تصویر خودت واضح نمیبینی؟ تو چی داری نگاه میکنی خودت رو؟
به خودم سخت نمیگیرم. فقط کنجکاوم. چی رو باید ببرم؟
1- Move on
2- Let yourself be.




