چرا فقط نُت های کوفتی درست را نمیزنی؟

‌بارانِ امروز روح آدم را داشت. بی خبر آمد، صمیمیت لمسش اوج گرفت و قبل از اینکه کسی بفهمد رفت. احتمالا زمان زیادی لازم نباشد برای به یاد آوردن همچین شخصی در زندگیتان. هر مهمانی ای به پایان می‌رسد. دوباره رو به جلو تلوتلو میخوریم، میرقصیم و به زمین می‌افتیم. زندگی همین است. مثل جز و همانطور که دوایت شروت گفت: تو احمق نیستی. جز احمقانه ست. ادامه ی عصر به تماشای یک روز بارانی در نیویورک نشستم. قابل قبول ترین چیز راجع بهش بوسه صحنه ی آخر بود. مدام حس میکنم قرار است کالسکه را نگه دارم و پیاده شوم تا در مسیر متفاوتی قدم بردارم. شاید بهتر بود به پیانو نواختن میچسبیدم یا ادبیات را جدی میگرفتم، شاید هم علاقه ام به شیمی را به باد فراموشی نمی‌سپردم. حالا شبیه همه ی شخصیت های گمشده هیجده ساله فیلم‌ها هستم. شیش ماه پیش از طاقچه دبیرستان افتادم و ترک خوردم. اما سرنوشت مهربون تر از انتظار واقع شد. دانشگاه و خوابگاه با دوست داشتنی ترین آدم های ممکن برای ترک هایم مثل طلا بود. ترک ها ارزش گرفته بودند. خنده ها تا دو شب ادامه داشتند و ریاضیات از همیشه شیرین تر بود. حالا در روی نور بسته شده و تلخی به خونه ها دعوت. این نوشته یک پایان قابل قبول و قطعا بوسه ندارد.