و تو یه گل آفتابگردونی
وسط حیاط خونه مامان بزرگ میشینم. حیاط خالیه. مهمونی خیلی وقته تموم شده. اما اینجا هنوز حیاط خونه مامان بزرگه. من بهار مامان بزرگم هستم. صدای بازی کردن پسربچه ها از تو کوچه تو شب میپیچه. توپ به زمین میخوره و زندگی، زندگیه.
انسان های اولیه هم همین فکرو میکردن. وقتی از ناشناخته های دنیا در غار های انزوا و ترسشون پناه میگرفتن، از وحشت های بیگانه مجسمه میساختن تا نماد اون ترسشون باشه. حالا ما با اینهمه مجسمه چیکار کنیم؟ صداش میکنیم مجموعه «اشکالی نداره» و یه نمایشگاه هنری میسازیم. نگاهم به گل های میناست و فکرم در جایی دور قدم میزنه. روی ساحل کنار دریا. چه رنگی بگیریم؟ بهار بنفش دوست داری، نه؟ زندگی زندگیه.