Birthday girl, uptown girl
نفسم را فرو میبرم. به دنبال آرزویی که در ریههایم خانه کرده میگردم. دست خالی میمانم. از خواستن خالی شدهام؟ این همان ایستگاه "چون نخواهی، رنج نماند" است؟ شمع ها را فوت میکنم. اما قبلش زمزمه میکنم: آزادی. از سفر برگشتهام. هرچه با خود برده بودم حالا در باد گذشته میرقصد. هرچه با خود برده بودم حالا رنگ نارنجی نوستالژیا به خود میگیرد. زانوهایم از هر بار زمین خوردن هنوز خاکیست. دستهایم از کاشتن گلهای امید هنوز خاکیست. اما فهمیدهام میان این صفر و یک، بینهایتی به انتظار نشسته است. زندگی در این خاکها خلاصه نمیشود. حالا میدانم چطور خودم قلبم را نگه دارم. میدانم چطور رگههای نور را در تاریکی دنبال کنم. از سفر برگشتهام. زیاد نمیمانم. زمان رو به جلو حرکت میکند پس من هم.